**

موضوعات سایت

نظرسنجی

نظرشما در مورد سیستم؟

داستان جوانمردی امام علی (ع) و نبستن رود فرات (آب) در جنگ صفین علیه معاویه

🔶 در آوردگاه "صفّین"، لشکریان معاویه زودتر به محلّ نبرد رسیده و بر رود فُرات، سیطره یافتند و سپس آب را به سپاهِ امام علی(ع) بستند.

✅ امام، "صَعصَعة ابن صوحان" را سوی معاویه فرستاد و پیغام داد از این عمل زشت دست بردارد، چراکه آب باید در اختیار هردو لشگر باشد. امّا معاویه نپذیرفت و محافظت از رود را نیز شدیدتر کرد.

امیرالمؤمنین علی(ع) خط شکن های سپاه به فرماندهی امام حسن مجتبی(ع) را طلبید و فرمان داد:

«فرات را بگیرید و لشکر معاویه را کنار بزنید».

🔹سپس فرمود:

شامیان با بستن آب، شما را به پیکار دعوت کردند.

اکنون برسرِ دوراهی قرار دارید، یا با ذلّت و خواری برجای خود بنشینید یا شمشیرها را به خون آنها آغشته کنید تا از آب سیراب شوید... بدانید که مرگ، در زندگیِ توأم با شکست است و زندگی جاویدان شما در مرگ پیروزمندانه ی شماست...

آگاه باشید که معاویه گروهی از گمراهان را همراه آورده و حقیقت را از آنان پنهان می کند، تا کورکورانه گلوهایشان را آماج تیر و شمشیر کنند.

🔸🔹🔸🔹🔸

خط شکن ها حمله کردند و در همان آغازِ عملیات، رودخانه ی فرات به تصرف امیرالمؤمنین(ع) درآمد.

در خیمه گاه، معاویه به عمروعاص گفت:

- به نظر تو علی با ما چه می کند؟

- علی مانند تو نیست. او هدفی غیر از آب دارد....

🔶 امام، دهانه ی رود را مجددا ً آزاد گذاشت تا هردو سپاه بتوانند از آب بنوشند. با این کار، تعداد زیادی از لشکر معاویه به حقانیّت امیرالمؤمنین پی برده، بازگشتند و به سپاهیان ایشان پیوستند.

----------------------

📚 برگرفته از خطبۂ 51 نهج البلاغه

کمک غیر مستقیم

همت بلند و طبع عالی حضرت مجتبی (علیه السلام) اجازه نمی داد کسی از در خانه او ناامید برگردد و گاه که کمک مستقیم مقدور حضرت نبود، به طور غیر مستقیم در رفع نیازمندی های افراد کوشش می فرمود و با تدابیر خاصی گره از مشکلات گرفتاران می گشود. چنان که در دوران جوانی آن حضرت، در زمان حکومت خلیفه دوم، روزی مرد فقیری به آن بزرگوار مراجعه کرد و درخواست کمک نمود. اتفاقا در آن هنگام حضرت مجتبی(علیه السلام) پولی در دست نداشت و از طرف دیگر از این که فرد تهی دستی از در خانه اش ناامید برگردد، شرمسار بود ، لذا فرمود: آیا حاضری تو را به کاری راهنمایی کنم که به مقصودت برسی؟

-چه کاری؟

- امروز دختر خلیفه از دنیا رفته و خلیفه عزادار شده است، نزد خلیفه می روی و با سخنانی که به تو یاد می دهم، به وی تسلیت می گویی، از این راه به هدف خود می رسی.

-چگونه تسلیت بگویم؟

وقتی نزد خلیفه رسیدی بگو: (الحمد لله الذی سترها بجلوسک علی قبرها و لا هتکها بجلوسها علی قبرک)

حاصل مضمون آن که: حمد خدا را که اگر دخترت پیش از تو از دنیا رفت و در زیر خاک پنهان شد، زیر سایه پدر بود، ولی اگر خلیفه پیش از تو از دنیا می رفت، دخترت پس از مرگ تو دربدر می شد و ممکن بود مورد هتک حرمت واقع شود.

مرد فقیر به این ترتیب عمل کرد.

این جمله های عاطفی در روان خلیفه اثر عمیقی بر جای نهاد و از حزن و اندوه وی کاست و دستور داد جایزه ای به وی بدهند.

آن گاه پرسید این سخن از آن تو بود؟

گفت: نه، حسن بن علی (علیه السلام) آن را به من آموخته است.

خلیفه گفت: راست می گویی، او منبع سخنان فصیح و شیرین است.


منبع:

شریف القرشی، باقر، حیاة الامام الحسن، ط 2، نجف، مطبعة الآداب، 1384 ه ق، ج 1، ص 302.

داستان امام علی (ع) و عاصم درباره نحوه برخورد با دنیا

امام علی (ع) بعد از خاتمه ی جنگ جمل [1] وارد شهر بصره شد. در خلال ایامی كه در بصره بود، روزی به عیادت یكی از یارانش به نام «علاء بن زیاد حارثی» رفت. این مرد خانه ی مجلل و وسیعی داشت. امام علی (ع) همینكه آن خانه را با آن عظمت و وسعت دید، به او گفت: «این خانه ی به این وسعت به چه كار تو در دنیا می خورد، در صورتی كه به خانه ی وسیعی در آخرت محتاجتری؟ !  ولی اگر بخواهی می توانی كه همین خانه ی وسیع دنیا را وسیله ای برای رسیدن به خانه ی وسیع آخرت قرار دهی؛ به شرط اینكه در این خانه از مهمان پذیرایی كنی، صله ی رحم نمایی، حقوق مسلمانان را در این خانه ظاهر و آشكارا كنی، این خانه را وسیله ی زنده ساختن و آشكار نمودن حقوق قرار دهی و از انحصار مطامع شخصی و استفاده ی فردی خارج نمایی».

علاء: «یا امیرالمؤمنین! من از برادرم عاصم پیش تو شكایت دارم. » [2] - چه شكایتی داری؟ .

- تارك دنیا شده، جامه ی كهنه پوشیده، گوشه گیر و منزوی شده، همه چیز و همه كس را رها كرده.

- او را حاضر كنید...!

عاصم را احضار كردند و آوردند. امام علی (ع) به او رو كرد و فرمود: «ای دشمن جان خود، شیطان عقل تو را ربوده است، چرا به زن و فرزند خویش رحم نكردی؟ آیا تو خیال می كنی خدایی كه نعمتهای پاكیزه ی دنیا را برای تو حلال و روا ساخته ناراضی می شود از اینكه تو از آنها بهره ببری؟ تو در نزد خدا كوچكتر از این هست».

عاصم: «یا امیرالمؤمنین، تو خودت هم كه مثل من هستی، تو هم كه به خود سختی می دهی و در زندگی بر خود سخت می گیری، تو هم كه جامه ی نرم نمی پوشی و غذای لذیذ نمی خوری، بنابراین من همان كار را می كنم كه تو می كنی و از همان راه می روم كه تو می روی».

- اشتباه می كنی. من با تو فرق دارم. من سمتی دارم كه تو نداری. من در لباس پیشوایی و حكومتم. وظیفه-ی حاكم و پیشوا وظیفه ی دیگری است. خداوند بر پیشوایان عادل فرض كرده كه ضعیف ترین طبقات ملت خود را مقیاس زندگی شخصی خود قرار دهند و آن طوری زندگی كنند كه تهیدست ترین مردم زندگی می كنند، تا سختی فقر و تهیدستی به آن طبقه اثر نكند. بنابراین من وظیفه ای دارم و تو وظیفه ای [3]

—---------------------------------------------------------------------------------------------

[1] .  جنگ جمل در نزدیكی بصره بین امیرالمؤمنین علی علیه السلام از یك طرف و عایشه و طلحه و زبیر از طرف دیگر واقع شد. به این مناسبت «جنگ جمل» نامیده شد كه عایشه در حالی كه سوار بر شتر بود سپاه را رهبری می كرد (جمل در عربی یعنی شتر) . این جنگ را عایشه و طلحه و زبیر بلافاصله بعد از استقرار خلافت بر علی علیه السلام و دیدن سیرت عادلانه ی آن حضرت كه امتیازی برای طبقات اشراف قائل نمی شد بپا كردند، و پیروزی با سپاه امام علی (ع) شد.

[2] . این داستان را ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه ، جلد 3، صفحه ی 19 (چاپ بیروت) نقل می كند، ولی به نام ربیع بن زیاد نه علاء بن زیاد؛ و ربیع را معرفی می كند در مواطنی و بعد می گوید: «واماالعلاء بن زیاد الذی ذكره الرضی فلا اعرفه و لعل غیری یعرفه».

[3] . نهج البلاغه ، خطبه ی 207.                                                                          

کامل ترین و خلاصه همه دعاها


✍روزی شخصی خدمت حضرت علی (ع) می­ رود و می­ گوید یا امیر بنده به علت مشغله زیاد نمی­توانم همه دعاها را بخوانم، چه کنم؟

حضرت علی(ع) فرمودند: خلاصه تمام ادعیه را به تو می ­گویم، هر صبح که بخوانی گویی تمام دعاها را خواندی.


✅ الْحَمْدُ للَّهِ‏ِ عَلى‏ کُلِّ نِعْمَةٍ

✅ وَاَسْئَلُ اللَّهَ مِنْ کُلِّ خَیْرٍ

✅ وَ اَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ کُلِّ شَرٍّ

✅  وَ اَسْتَغْفِرُ اللَّهَ مِنْ کُلِّ ذََنْبٍ


🍀  خدا را سپاس و حمد می گویم برای هر نعمتی که به من داده است.

🍀 و از خداوند درخواست میکنم هر خیر و خوبی را.

🍀 و خدایا به تو پناه می برم از همه بدی ها.

🍀  و خدایا مرا ببخش برای تمام گناهانم.


📚 بحارالانوار: ج۹۱ ص۲۴۲

داستان خشم مگیر!

خشم مگیر!


مردى از بادیه به مدینه آمد و به حضور رسول اكرم رسید. از آن حضرت پندى و نصیحتى تقاضا كرد. رسول اكرم به او فرمود: «خشم مگیر» و بیش از این چیزى نفرمود.

آن مرد به قبیله خویش برگشت . اتفاقاً وقتى كه به میان قبیله خود رسید، اطلاع یافت كه در نبودن او حادثه مهمى پیش آمده، از این قرار كه جوانان قوم او دستبردى به مال قبیله اى دیگر زده اند و آنها نیز معامله به مثل كرده­اند و تدریجاً كار به جاهاى باریك رسیده و دو قبیله در مقابل یكدیگر صف آرایى كرده­اند و آماده جنگ وكارزارند. شنیدن این خبر هیجان آور، خشم او را برانگیخت. فوراً سلاح خویش را خواست و پوشید و به صف قوم خود ملحق و آماده همكارى شد.

در این بین، گذشته به فكرش افتاد، به یادش آمد كه به مدینه رفته و چه چیزها دیده و شنیده، به یادش آمد كه از رسول خدا پندى تقاضا كرده است و آن حضرت به او فرموده جلو خشم خود را بگیر.

در اندیشه فرو رفت كه چرا من تهییج شدم و به چه موجبى من سلاح پوشیدم و اكنون خود را مهیاى كشتن و كشته شدن كرده­ام ؟ چرا بى جهت من برافروخته و خشمناك شده­ام؟! با خود فكر كرد... الان وقت آن است كه آن جمله كوتاه را به كار بندم .

جلو آمد و زعماى صف مخالف را پیش خواند و گفت : این ستیزه براى چیست؟ اگر منظور غرامت آن تجاوزى است كه جوانان نادان ما كرده­اند، من حاضرم از مال شخصى خودم ادا كنم . علت ندارد كه ما براى همچون چیزى به جان یكدیگر بیفتیم و خون یكدیگر را بریزیم .

طرف مقابل كه سخنان عاقلانه و مقرون به گذشت این مرد را شنیدند، غیرت و مردانگى­شان تحریك شد و گفتند: ما هم از تو كمتر نیستیم . حالا كه چنین است ما از اصل ادعاى خود صرف نظر مى كنیم .

هر دو صف به میان قبیله خود بازگشتند.


اصول كافى ، ج 2، ص 404

قبلی 1 2 3 بعدی
چشم نظر